محمد بن حسين البيهقي
873
تاريخ بيهقى ( فارسي )
نشابور و از آن خويش همه جمع كرد و بوسهل حمدوى را گفت : تو نيز آنچه آوردهاى معدّ كن 1 تا به قلعهء ميكالى فرستاده آيد بروستاى بست 2 تا اگر ، فالعياذ باللّه 3 ، كارى و حالى ديگر باشد ، اين مال بدست كسى نيفتد . گفت : سخت صواب ديدهاى امّا اين رأى را پوشيده بايد داشت . و آنچه هر دو تن داشتند در بستند 4 و سواران جلد 5 نامزد كردند با آن پوشيده ، چنان كه كس بجاى نياورد و نيمشب گسيل كردند و بهسلامت بقلعه رسيدند و به كوتوال 6 قلعهء ميكالى سپردند و معتمدان اين دو مهتر با پيادهيى پنجاه بر سر آن قلعه ببودند و آنچه ثقل 7 نشابور بود از جامه و فروش شادياخ 8 و سلاح و چيزهاى ديگر كه ممكن نشد به قلعهء ميكالى فرستادن سورى مثال داد تا همه در خزانه نهادند ، و منتظر بنشستند اين دو مهتر تا چه رود . و به راه سرخس سواران مرتّب نشاندند تا خبرى كه باشد به زودى بيارند . » از استادم بونصر شنودم ، گفت « چون اين نامهها برسيد ، بر امير عرضه كردم كه از بوسهل و سورى رسيد ، مرا گفت كه ما شتاب كرديم ، ندانيم كه كار حاجب و لشكر با اين مخالفان چون شود . گفتم : ان شاء اللّه كه جز خير و خوبى ديگر هيچ نباشد . » امير نيز شراب نخورد روز بازپسين 9 شعبان كه مشغولدل بود . و ملطّفهها 10 رسيد از سرخس و مرو كه : چون مخالفان شنودند كه حاجب از نشابور قصد ايشان كرد ، سخت دلمشغول 11 شدند و گفتند : كار اين است كه پيش آمد 12 . و بنهها 13 را در ميان بيابان مرو فرستادند با سوارانى كه نابكارتر 14 بودند و جريده 15 لشكر بساختند ، چنان كه به طلخاب 16 سرخس پيش آيند و جنگ آنجا كنند و اگر شكسته شوند ، بتعجيل بروند و بنهها بردارند و سوى رى كشند ، كه اگر ايشان را قدم از خراسان بگسست 17 جز رى و آن نواحى كه زبونتر 18 است هيچ جاى نيست . و روز پنجشنبه روزه گرفت امير ، رضى اللّه عنه ، و نان با نديمان و قوم 19 مىخورد اين ماه رمضان . و هر روز دو بار بار مىداد و بسيار مىنشست بر رسم پدر امير ماضى ، رضى اللّه عنه ، كه سخت مشغولدل مىبود - و جاى آن بود - امّا با قضاى آمده تفكّر و تأمّل هيچ سود ندارد 20 .